بابا و دخترش

بابا و دختراش

Monday, February 24, 2003

مامان خانمی عزيز توی وبلاگ اش از باباهای وبلاگستان پرسيده چه احساسی داشتند وقتی که اولين بار فرزندشون رو ديدند.مشابه اين سوال رو من مدتها پيش جواب داده بودم ولی چون برای بهاری شدن فضای وبلاگ لازمه دوباره اينجا می آرمش با تشکر از مامان خانمی عزيز و با آرزوی اينکه کوچولوی نازشون به زودی و به سلامتی به جمع ما بپيونده و ما هم بفهميم که بابا و مامان اش چه احساسی داشتند وقتی که اولين بار اونو ديدند.

سالها پيش انوقت ها که کمي بچه تر بودم بهترين دوراني که داشتم عيد بود و تعطيلات عيد. يادمه که بيشتر اون سالها دم دماي عيد که مي شد يک چيزي توي دلم خوشي رو مي آورد و سرزندگي. نمي دونستم چي بود ولي خيلي دنبالش گشتم حتي تو قصهء عمو نوروز. نمي دونستم اين حامل خوشي همون عمو نوروزيه که ننه سرما منتظر ديدنشه يا پرستو ها و چلچله ها اند. شايدم بنفشه ها و سنبل ها وشب بوهايي اند که بابا خريده بود يا داشت توي باغچه حياط مي کاشت. عطر اون گلها با عطر شيريني هاي خانگي مادر و مادر بزرگ چيزهايي نيست که از يادم بره. وقتي مادر سمنو مي پخت پدرم کمک اش مي کرد تا شيرهء گندم هاي سبز شده را بگيره. مادر بزرگم داشت داشت خمير کماج و شيريني ها رو درست مي کرد گاهي هم شعر سمنو پزي نسيم شمال رو برامون مي خوند "ننه جان من سمنو مي خواهم . يار شيرين دهنو مي خواهم...." من اون شيريني ها رو خيلي دوست داشتم. قطاب و نون برنجي و نون گردويي ها که گرم گرم مي خورديمشون . اما شادي و خوشحالي من علت ديگه اي داشت. يادمه بيشتر اون سالها عيد رو ميرفتيم شمال خونه مادر بزرگم يک جايي اطراف لاهيجان. چقدر خوشحال مي شد اون پيرزن. يادمه يک شب .شب چهارشنبه سوري رسيديم اونجا همون ديروقت شب برامون آتيش درست کرد تا از روش بپريم. آخه آخر سال بدون چارشنبه سوري شگون نداشت. سرخي و گرمي شعله هاي آتيش آن شب با مزه پلويي که فردا برامون روي هيزم مي پخت يادم نميره. اما اونها هم همهء اون چيزي نبود که براش خوشحالي مي کرديم. حتي هم بازي شدن با پسر عمه ها و دختر عمه ها اون موضوعي نبودکه دنبالش مي گشتم حتي همبازي شدن با اون دختر عمه اي که از همه به من نزديکتر بود همونکه هرسال عيد با هم بوديم همونکه هنوز گرمي دست هاشو يادمه وقتي با عصبانيت دست شو توي دستم گرفته بودم . همون شبي که دنبال بادکنکش دويده بود وسط خيابون . از دست اش عصباني بودم يادمه .اين رو خوب يادمه .اون موقع من هنوز شيش سالم نشده بود اما اون مدتي بود که پنج سالگي رو تموم کرده بود. قيافه متعجب اش يادمه همون چشم ها گرد بهت زده و همون دهن نيمه باز. اونها رو يادمه چون سالها دنبال اونها گشتم . سالها دنبال دختري مي گشتم که اون نشوني ها رو داشته باشه . . هيچوقت خوشحال تر از اون موقعي نبودم که اونها رو پيدا کردم . همون خوشحالي بود که سالها دنبالش مي گشتم. همون خوشحالي عيد. همون نويد آمدن بهار. همون عطر گلهاي بهاري. همون خوشحالي ديدن اولين شکوفه هاي درختهاي باغچه. اون نشوني ها , همون چشما وهمون دهن نشونيهاي دخترکوچولويي بود که هنوز چندماهي از به دنيا آمدنش نمي گذشت. همون دختر کوچولويي که صبح يک روز بهاري روي تخت کنار مادرش خوابيده بود . چشماش بسته بود ولي همون چشماي گرد رو برام تداعي مي کرد. دهنش باز بود و همون حالت رو داشت. مادرش هم همون نشوني ها رو داشت. چهره اش کمي تغيير کرده بود اما هنوزم نشوني هاي بچه گي شو به صورت داشت.اون هنوز براي من دختر عمه اي بود که از سالهاي قبل مي شناختم هرچند حالا آسايش زندگي ام بود و مادر دخترم بود . دختري که در وجودش معني بهار رو فهميدم ومعني آفرينش رو فهميدم . فَتَبَارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِينَ


چلچله ها تا آمدن بهار فقط 25 روز ديگه مونده

1 Comments:

Blogger dghnfgj said...

Day night,gold für wow the moon or on world of warcraft gold the tree,cheap wow gold Hao Jie pouring down the moonlight, as if accompanied by Xiaotu Feifei enter sweet dreams. In the dream, a dream Feifei about his sister to the moon night. Will open the door,wow gold kaufen go down the moon sister.mesos Xiaochanzouxia take is that they did not see the moon sister. At that time, anchored at the tree on the moon sister saw Xiaochan, they yelled loudly: "Feifei, Feifei, I tree, the tree, I." Xiaochan sit at the moon to his sister, who Daizhaoxiaochan came wow geld to the beautiful pond. Only, water,maple story mesos everywhere in the lush leaves and beautiful flowers.maple story items A frog squatting lotus leaf, see Xiaochan, surprised and said: "Xiaochan,wow gold farmen you can even sit on the moon. You simply It's amazing!maple story money I am sure that you are the first animals to the moon by the animal. good,wow leveling I envy you!Maple Story Accounts "Xiaotu listening, happy to smile. Then, with the moon sister Xiaotu to its home.powerlevel Only, the moon sister's home stars are everywhere. The eyes of a star a Zha Zha,world of warcraft power leveling like Xiaotu greeted the arrival of a mouth, like: "Xiaochan, Hello, we at the Moon Palace waiting for your arrival."maple story powerleveling Xiaotu listened,archlord gold smiling all of the 1930. Finally, the moon Xiaotu sister back home, also pleased to Xiaochan said goodbye. Xiaochan also pleased to the moon sister said: "The Moon sister Goodbye! You bring me to this night. Dainiqu next time I visit some of ourforests."

Saturday, February 14, 2009 3:49:00 PM  

Post a Comment

Links to this post:

Create a Link

<< Home

| مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin


My blog is worth $11,855.34.
How much is your blog worth?