بابا و دخترش

بابا و دختراش

Thursday, April 21, 2005

نزدیک جایی که من کار می کنم یک بیمارستان مخصوص بیماران سرطانی است. گاهگاهی همراهها و فامیل هایی رو که بیماری اینجا دارند رو توی خیابون یا توی کافه تریا نزدیک می بینم. لازم نیست کسی رو بشناسی تا بدونی که اون هم کسی رو توی اون بیمارستان داره یا نه. چهره های نگران و شاید هم مستاصل اونها خودش به اندازه کافی گویا ست. حتی تصور اینکه شاید نزدیکترین فرد اونها داره ذره ذره آب می شه و از بین میره دیونه کننده است. همین چند لحظه پیش صدای گریه مردی رو می شنیدم که سعی می کرد گریه اش رو خفه کنه. صدای هق هق اش رو تو سرفه های کوتاه کوتاه مخفی می کرد ولی گریه یک مرد چیزی نیست که بشه به راحتی مخفی اش کرد همین هم باعث شد که برگردم و این چند خط رو بنویسم.
خیلی ها رو می شناسم که از دردی یا مشکلی رنج می برند که ناخواسته بر سرشون آمده در بین اونها کسانی هستند که با مشکل شون کنار آمدند ولی دارند هر جور که شده برای رهایی از اون تلاش می کنند. دوستی دارم که چون پسر کوچولوش از تنها سرطان نادر چشم رنج می بره موضوع تز دکتری شو در زمینه بینایی مصنوعی انتخاب کرده و مطمئنم که بالا ترین انگیزه رو برای کارش داره و مطمئنا" نتیجه کارش نه تنها جگرگوشه اش رو نجات می ده بلکه برای همه بشریت دستاورد بزرگیه . اینها کسانی هستند که در بین ما اند ولی شاید ما به راحتی نشناسیم شون یکی شون همینجا ست در بین ما نوشته هاش رو که می خوندم از اینکه حتی در نوشته های ساده وبلاگش هم سعی می کنه اطلاعاتی رو بده که ممکنه بدرد یک ناشنوا بخوره فهمیدم که اون هم یکی از این افراد نادره. مامان غزل از اینکه در بین مایی خوشحالم و امیدوارم که موفقیت های شما و شوهرتون هر روز بیشتر و بیشتر باشه.

0 Comments:

Post a Comment

Links to this post:

Create a Link

<< Home

| مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin


My blog is worth $11,855.34.
How much is your blog worth?