بابا و دخترش

بابا و دختراش

Friday, June 27, 2003



از مسافرت که آمديم مامان نيلوفر سرما خورد . حالا هم خود نيلوفر سرما خورده . توی اينجور مواقع بی نهايت مظلوم می شه و کلی دلمون براش می سوزه . چند شبه که ساعت های 3-2 صبح بيدار می شه و نمی تونه بخوابه . می آد سراغ من و می گه:" بابا برام داستان بگو. "
+ داستان چی ؟
- داستان انگور و منگول { مقصودش شنگول و منگوله }
+ يکی بود يکی نبود ....

معمولا هم داستان کارساز نيست و برای اينکه لااقل مادرش بتونه استراحت کنه می ريم برای ديدن کارتون . پريشب يکی از نوار های قديمی رو گذاشته بودم داستان سندباد و غول جادو بود به روايت جديد با اسم جديد The Return of Jafar

ماجراش برای من هم جالب بود . دنباله فيلم هم يک کمی از فيلم Romancing the Stone بود که کلی خنديدم يک مجموعه کاملا مناسب برای اون وقت خاص. صبح که مادر نيلوفر بيدار شد تنها کاری که تونستم بکنم اين بود که بگيرم بخوابم ( يعنی در حقيقت شيفت مون عوض شد ) .


0 Comments:

Post a Comment

Links to this post:

Create a Link

<< Home

| مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin


My blog is worth $11,855.34.
How much is your blog worth?