بابا و دخترش

بابا و دختراش

Wednesday, September 29, 2004

این نوشته فقط برای ثبت خاطره ای نوشته شده


خیلی وقت شد که نتوستم بنویسم. دلایل اش زیاده ولی از همه مهمترین اش این بود که روحیه اش نبود. اوایل وبلاگ خودم و بقیه رو هر روز باز می کردم. برای دوستایی که برام پیغام گذاشته بودند ایمیل می زدم( ممنون از هاله و مامان نیلو و ابرک و مریم و آیدا و همه اونهای دیگه ای که ایمیل زدند یاپیغام گذاشتند) ولی کم کم اون هم تبدیل شد به هفته ای یکبار شاید هم دوهفته یکبار. دیگه وبلاگ خودم رو باز نمی کردم و مستقیم می رفتم سراغ دوستان. وبلاگ هاله رو نمی تونم از کامپیوتر خودم ببینم برای همین شاهراه رفتم به وبلاگهای خیلی های دیگه هم بسته شد. امروز هم وسط یک کار نا تموم یکدفعه آومدم سراغ اینجا . نمی دونم دفعه یعدی که می تونم بنویسم کی خواهد بود.

توی این مدت روز های خوب و بد زیادی داشتم دلم می خواست شما را با تجربیات سفرم به قشنگ ترین جای دنیا که تا حالا دیدم همراه کنم . دلم می خواست شما را در خوشحالی خبر های خوشی که می شنیدم سهیم کنم. شاید به زودی اینکار ها رو کردم.
اما آنچه که من رو امروز وادار به نوشتن کرد یک چیز دیگه بود. سیاهی یک دونه خرما بود که با سفیدی پودر نارگیل همراه شده بود. مزهء گَسی که داشت هنوز توی مذاقم هست. نمی دونم چی این یک دونه خرما را از بقیه خرما های عالم متفاوت کرده بود ولی برای من از همه خرما های دنیا متفاوت تر بود . هنوز گزش اون رو توی دهنم حس می کنم. اون لحظه ای که داشتم فاتحه رو هم می خوندم حواسم گاهی به اش بود. چه چیزی این سرنوشت رو براش مقدر کرده بود ؟ شاید خودش هم نمی دونست. بقیه هم نمی دونستند. اگه گاهی زنگ می زدم و خواب بود دلم نگرانش می شد. جرات نمی کردم نگرانیم رو بروز بدم حتی وقتی دو سه روز بعد از فوت اش هنوز به من نگفته بودند دلم شور اش رو می زد. می دونستم که خبری شه که دایی بعد از 20 سال برگشته ایران ولی دلم نمی خواست چیزی رو به زبون بیارم . همه اش خدا خدا می کردم که حال اش خوب باشه. حتی اون روزی که <س> گفت خواب بدی دیده . گفت که باید بریم کنار آب تا خواب اش رو برام تعریف کنه . گفت که باید یک دسته گل بگیریم تا به آب بریزیم . توی همه این لحظه ها جلوی خودم رو گرفتم تا ازش چیزی نپرسم، سعی کردم خودم رو قانع کنم که اون حال اش خوبه. تا اون لحظه ای که <س> خواب اش رو تعریف کرد. گفت :" خواب دیدم که مادر بزرگ سکته کرده ولی فلج نشده ... ... ... "

پیرزن این آخری ها یکی دوبار از من پرسید کی می آی؟ آخرین باری که باهاش تلفنی صحبت م روز تولدش بود 10 شهریور. به اش گفتم انشالله 120 ساله بشی جواب اش لبخند تلخی بود که دلم رو لرزوند. مادر بزرگ سالهای زیادی دیابت داشت ولی نگذاشت بیماری ذره ذره جسم اش رو ازش بگیره. وقتی چشم هاش کم سو شد.رفت آلمان و قرنیه رو عمل کرد. وقتی قرنیه ها مشکل دار شد دوباره عمل کرد. تا روز آخر کتاب می خوند. وقتی پا هاش کرخ و سرد شد عصا دست گرفت و راه می رفت حتی آخرین لحظه حیات اش رو روی پاهای خودش ایستاده بود. توی جوانی بیوه شده بود با دوتا بچه یتیم. درس اش رو خوند و دیپلم گرفت و معلم شد. کارش رو دور از فامیل و دوستان در دور افتاده ترین نقاط ایران شروع کرد .
از لحظه ای که بدنیا آمدم بالای سرم بود . همیشه برای من یک منبع پشتیبانی روحی بود. هر وقت کارهام گره می خورد یا شدیدا" مریض می شدم به اش می گفتم مادر بزرگ برام دعا نمی کنی؟ شاید این قسمت بود که در لحظه آخر هیچ کدوم از ما در کنارش نباشیم. نه تنها پسر و دختر اش و نه نوه ها و نبیره هاش و نه خواهر و برادر اش. هر چند که بودن مون هم هیچ کمکی به اش نمی کرد

0 Comments:

Post a Comment

Links to this post:

Create a Link

<< Home

| مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin


My blog is worth $11,855.34.
How much is your blog worth?