بابا و دخترش

بابا و دختراش

Tuesday, December 30, 2003


اين خاک چه می گويد، با نعره خاموشی؟
اين طفل چه می جويد، از مرز فراموشی؟


این چند روز اینجا بودم و آنجا بودم. این چند روز می نشستم و می دویدم . این چند روز می رفتم و می آمدم با بغضی گرفته از سوگ دهها هزار هموطنی که در یک لحظه طومار حیاتشان به هم پیچید. در سوگ خانواده هایی که به یک بار 150 نفر از خویشان خود را از دست دادند همه دارایی و مایملک شان بر باد رفت . حتی خاطرات و یادگارهای آبا و اجدادیشان از بین رفت و ماند کالبدی تنهای تنها. از میان رفتگان تنها نام ایرج بسطامی برایم آشنا بود که اورا هم فقط یکبار در جشن عروسی یکی از فامیل های مشترکمان دیده بودم. خدایش رحمت کند . اما دیگرانی را که هر روز در عکس ها و فیلم های خبری می بینم هم برایم آشنایند. ضجه های این پدر داغدار آنقدر بلند است که حتی از فرسنگ ها راه هم قابل شنیدن است. آیا برای تسلای دلی غمگین می شود کاری کرد؟

0 Comments:

Post a Comment

Links to this post:

Create a Link

<< Home

| مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin


My blog is worth $11,855.34.
How much is your blog worth?